لب من در غزلش هر گه و گاهست هنوز دل من در طلبش در ره و راهست هنوز شب هجران نگهم سوی مه رویش بود نگهم لیک کنون بر مه و ماهست هنوز بندگی کردم و هیچ از دل او نستاندم که به پهنای دلم او شه و شاهست هنوز تا که هر خرمن دل را به نگاهش سوزد دل من زآن همه شب چون که و کاهست هنوز یوسف از قعر چه عشق برون آمد باز دل من در غم او در چه و چاهست هنوز